تبليغاتX
ته مانده های رویا


















ته مانده های رویا

و چه دلگیر است

لحظه ی دوباره دیدنت

که دیگر ذره ای به وجد نمی آورد مرا ٬

و چه آسان نوشته میشوند

این جمله های لعنتی ،

 که گویی هیچ بر من نرفته است..

 

+نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت6:45 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

کاش آن شب

       برایم می چیدی

نرگس های کنار باغچه قدیمی مان را ‌٬

آن وقت میدانستی که من

        عطر تو را

بیشتر از آن نرگس ها دوست میداشتم

 دلم نرگس میخواهد

حتی از دستهای بی طراوت تو...

+نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت10:27 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

من که یادم نمیرود

پروانه بازیهایمان را روی آن گل های آبی

اشک ریختن هایم  را که به کودکی کتک خورده میماند

 بغض جا خوش کرده ی همیشه را

و حجم دستهایت٬ که آنقدر سخت میخواستمشان

حالا خوب میدانم  که

 دیگر هیچ دلی به اندازه ی من برایت تنگ نخواهد شد

حتی دل‌‌‌ ِ روزیْ دیوانه ام..

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

دلم میخواست

دیگر این بار واقعا دلم میخواست

بی خیال شعر میشوم

شعر لعنتی این بار دست و پایم را میگیرد

دل م می خواست وقت خداحافظی

 آرام

" گونه ی تبدار لعنتی ات را ببوسم"

 

+نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت5:52 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

میگریم برای معصومیت له شده اش

شاید که صدای هق هق بی اراده ام

مناجات شود

بی شک خدا فراموش کرده

بیقراری های عاشقانه اش را

من اما

ته مانده ی تیپا خورده ات را بر سر مینهم

سپید بانوی بهشتی ..

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت6:10 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

 

دوباره میایی و

دوباره سر به مهر میمانند خاطره ها..

با کوله بار دلتنگی کشدار تابستانه ام انتظار میکشم تو را

تا دیگر بار با هزار رنگ تو بیرنگ بیرنگ شوم..

 پاییز غمزده ی من..

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

آه .. گلوي بيچاره ي من ،

براي كه بغض كرده اي؟

آخر، آسمان ِ رنگين كماني اش ؛

باران چه ميفهمد...

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت5:4 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

دم ِ پيش از گريه را، روزگاري است نفس ميكشم 

آمدي و گريه ي بي نفسي شدي كه روزگاري باقي نگذاشت

حالا بمان

كه هنوز گريه هايم بهانه ي آغوشت را از دست نداده اند...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت6:24 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

قلمم خشكيده ؛

     اما

امشب آنرا با نمناكي ِ چشمهايم تر خواهم كرد

و مينويسم:

دلتنگ شده ام براي پاكي ِ كودكانه ي خاطره اي دور

         اينبار تو بگو:

   فردا كه اشكهايم بخشكند چه؟

آنروز تنها ، مرگ ِ معصومانه اي را بغض خواهم كرد..

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت7:30 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

ميداني؟

انگار هيچگاه همبغض من نميشوي..

  حالا

 تنها ، ستاره ي بي فروغ من شده اي

ستاره ي بي فروغي كه سياهي شب را نمي درد

نكند شامگاه بي سحري را به انتظار نشسته ايم؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت0:8 قبل از ظهرتوسط ویدا | |

براي آفتاب سوزانت

سايه اي بلند باش 

به رغم تمام سياهي ها..

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت7:31 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

دستهایت را رها کن

 بگذار بی قید به هر سو جاری شوند

 

که هیچگاه اسارتشان را نخواسته ام

حتی آنگاه که برای نوازشی آرام

 سخت

دلتنگ میشوم..

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت7:33 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

امسال و هر سال  جاي انگشتانم 

     بر دستان بيمناک هميشه ات

خاليست..


آنها را براي بهار

 
سبز باقي مي گذارم...
 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت12:35 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

بايد كنار قلب آرامي بنشينم

 و

 به ناهمگوني تپش هاي پنهاني اش گوش دهم..

 

آنگاه خوب ميدانم كه

 حقيقتي شيرين را گم كرده ام  ..

 

+نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت4:14 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

آن دم که غم به سراغت آمد

نشاني مرا بر توشه اش بگذار

و  آن خاطره هاي سرد را در خود بميران

اكنون من به انجماد آن خاطره ها محتاج ترم..

 

ميخواهم نوري اگر باشد،

 از قعر سیاهی و درد  بيايد..

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت0:10 قبل از ظهرتوسط ویدا | |

بي سبب آشيانه مي سازم ؛

بي عبور ، گذرگاه ِ آمدني را  نظاره مي كنم..

   تنهايي و باز غربت و غم....

رفتن ها ، نيامدن ها ،سكوت و ناگفته ها...

              كاش اينك بداني

كه به اندازه ي تمام ِ بودن ِ تو ،در لحظه هايم

              سخت جاري اند...

ديگر بار؛

     تب آلوده و سرد ؛

           باز ميخوانمشان....

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت6:33 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

امروز ؛

     آسمانمان 

        چه زيبا مي نوازد

  ترنم باران را...

    و او تو را به سوي سبزْ نگاهي ميخواند

كه تا ديرباز غريب مي پنداشتيَش..

      باران ِ خوبي ها ببار و تمام ناپاكي ها را از زمين بردار..

بگذار در آزادي ِ پس از معجزه ات ، سير نفس بكشيم...

ببار اي ترنم آزادي...

    بي امان بر ما ببار ...

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

سال های خاطره ؛

           دیروز رهایم کردند

     و امروز ؛

      بالای نگاره ام تاریخ می زنم :

 صبح اول / سلام اول / سرود اول

    تا سرآغاز ِ زیستن  ِ دیگرگونه ام ،

 همان  صبح صادقی باشد

              که

با سلام تو طلوع و با سرود تو غروب خواهد کرد..

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت3:27 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

کلام ِآخر را تو گفتی

آن دم ،جسارت زبانی را ستودم که روزگارِ سخت بر من رفته را ،

برای همیشه مسکوت کرد

بغض ِ همیشه را نیز ، با اختیار فرو دادم

دیگر نفس هایمان آرام بود و پیوسته

اما

همانگاه

گوشه قلبم که نه؛

تمام قلبم، فریاد میزد و

تو نمیدانستی:

عشق زبان جسور نمیخواهد

عشق قلب جسور میخواهد

عشق سکوت میخواهد و بغض و نفس به شماره افتاده

عشق آسمان میخواهد ودریا..

تو نمیدانستی و چه افسوس که

عشق را تنها عشق سیراب میکند و بس...  

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت1:26 قبل از ظهرتوسط ویدا | |

 

دلتنگی برای باغچه معنا ندارد؛

وقتی دیگر بهار به آن قدم نمیگذارد..

 

دل را به گرمای تابستان خوش نکن

دیار بی بهار به سان بهار بی دیار است

غریب و وهم آلود ..

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت5:38 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

صبحگاهی ، تمام اندیشه ی آفتاب گستره ی تابشش بر آدمیان بود

اما آفتاب ِ امروز ،تنها بلندی روز را یدک میکشد

شاید کمتر کسی به احترام نام بلندش  بر او سخت گیرد

اما بی شک عاشقان طلوعش خواهند پرسید:

کجایی ای آفتاب ِبی نشان ِ رهایی..

صبحدمان امروز به تاریکی ِهزار شب میماند..

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت3:10 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

راستی میدانی، تمام یادگاری هایت را دور انداخته ام..

 ترانه ی عشق را با دیگری سروده ام؟

 نشانه ی مهرت را فراموش کرده ام؟ لابد متهمم میکنی هان؟

امان نمیخواهم ..

آن حکم لعنتی ات را همانطور  که میخواهی به دفترچه ی تقدیرمان بچسبان..

 

اما حرف آخرم را هم بشنو :

تو را بیش از این به یاد دارم که  یادگاری ای بخواهد تلنگر ِ ثانیه های روزگارش شود ...

در اندیشه ی من ،یادگاری ، تنها برای نیستی زاده خواهد شد  

باور کنم که نمیدانستی که  تمام هستی ِمن بودی؟

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت11:40 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

 

تلاش برای برکـَـندن سوت و کوری ِاین خانه را، از دست داده ام انگار

شاید دیگر بوی تو نمیدهند خاطره هایم ؛

 دیگر صدای تو نیست نجوای تنهایی هایم ؛

و دستان تو نیست مرهم زخمهایم...

به دل نگیر سردی نگاهم را

من پیشترها به سقوط ِ دل اندیشیده ام.. 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت3:19 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

تنهاترین هم که شوم

باز تو در انتهای جاده ی بی حوصله گی هایم

به امیدی  هنوز جوان ،دست تکان میدهی..

به باد نمیگویم سلامم را به تو برساند

قاصدک را نیز اسیر خودخواهی ام نخواهم کرد

اگر تو انتهای آن جاده باشی تمام راه را آرام میایم و سر به زیر دستانت را میگیرم

حتما ان روز هم به برامدگی رگ دستت میخندم ،با بغض ِ هزار ساله ام..

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت11:23 قبل از ظهرتوسط ویدا | |

نگاه که میکنی ؛

چشمانم را ،به عادت ِهمیشه از تو پس میگیرم..

بگذار نگاههایمان بی هدف باشند ، بی سو و بی سایه

آغازی نبوده که من پایانش را بخواهم،

 فقط تو گهگاه مرا میفریبی...

 

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت2:17 قبل از ظهرتوسط ویدا | |

 اوج بگیر ودستهای  مرا هم به آسمان پیوند بزن..

به من فرصتی ده نفسی را که در سینه  حبس کرده ام در عرش تو باز پس دهم..

اما تنها مرا به تماشای ستارگان ببر.. میدانم که بسیارند..

اما ببخش مرا که ستارگان ات را بیش از ماه و خورشیدت دوست دارم اینروزها..

حالا دستم را رها کن ..

من قصه ی این آسمان آبی را برای زمینیان خواهم خواند..

درست آنگونه که یادم دادی..

خاطرت جمع باشد..

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت11:43 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

 من خواب دیده ام

روزگارانی را که..

رودش، به هوای وصال دریا تن زلال را به روی سخت ترین ِصخره ها میکشاند..

خورشیدش ،آهسته می تابد مبادا شبنمی را بمیراند..

بارانش ،قنات خشکیده ای را میجوشاند مباد اشک امیدی را بخشکاند

مهتابی ِ شب هایش ، راهگشای شبانی میشود که رمه اش را گم کرده است

غروبش ،هر روز ساکنان ساحل را به تماشای  زیباترین تقاطع آسمان و دریا میکشاند.

درختش ،لانه ی بی منت ِکبوتران ِ معصومی میشود

که پیوسته ،نام ِآزادی را در کشاکش آسمان نقش میزنند..

 بهارش سبز،تابستانش سبز ،پاییزش سبز  و زمستانش سبز است..

 

کسی آهسته با من نجوا میکند:

آیا همه ی آن روزگاران را

در خواب دیده ای؟

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت3:50 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

  سکوت

یاری گر آن راوی غمگینی نیست که

به رغم ازبرخوانی ِ ترانه های ِ کودکی اش

خاموشی را برمیگزیند...

 

اما من که میدانم

قصه ات هنوز تمام نشده بود ..

یعنی دیگر هیچ نمیگویی؟

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت0:35 قبل از ظهرتوسط ویدا | |

آنجا که به مرگ ِعشق روی میاوری ؛

کودکی را به تماشای بادبادکی بنشان

حظ کودکانه اش را با تمنای دلت عجین کن

زاد روز تولد دوباره ات ، مبارک...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت3:30 بعد از ظهرتوسط ویدا | |

 چطور،

این همه ثانیه می آید ،

میگذرد،

میمیرد

اما..

اما چشمان ِتو ..

دوباره عقل ،نهیب میزندت:

 دیگر در پس این ثانیه های مرده ،به دنبال وضوح ِ چشمانش مباش..

 عاشق ، شبنمی است  که شفاف و جوان میمیرد...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت1:19 قبل از ظهرتوسط ویدا | |