|
و چه دلگیر است
لحظه ی دوباره دیدنت که دیگر ذره ای به وجد نمی آورد مرا ٬ و چه آسان نوشته میشوند این جمله های لعنتی ، که گویی هیچ بر من نرفته است..
کاش آن شب
برایم می چیدی نرگس های کنار باغچه قدیمی مان را ٬ آن وقت میدانستی که من عطر تو را بیشتر از آن نرگس ها دوست میداشتم دلم نرگس میخواهد حتی از دستهای بی طراوت تو...
من که یادم نمیرود
پروانه بازیهایمان را روی آن گل های آبی اشک ریختن هایم را که به کودکی کتک خورده میماند بغض جا خوش کرده ی همیشه را و حجم دستهایت٬ که آنقدر سخت میخواستمشان حالا خوب میدانم که دیگر هیچ دلی به اندازه ی من برایت تنگ نخواهد شد حتی دل ِ روزیْ دیوانه ام..
دلم میخواست
دیگر این بار واقعا دلم میخواست بی خیال شعر میشوم شعر لعنتی این بار دست و پایم را میگیرد دل م می خواست وقت خداحافظی آرام " گونه ی تبدار لعنتی ات را ببوسم"
میگریم برای معصومیت له شده اش شاید که صدای هق هق بی اراده ام مناجات شود بی شک خدا فراموش کرده بیقراری های عاشقانه اش را من اما ته مانده ی تیپا خورده ات را بر سر مینهم سپید بانوی بهشتی ..
دوباره میایی و دوباره سر به مهر میمانند خاطره ها.. با کوله بار دلتنگی کشدار تابستانه ام انتظار میکشم تو را تا دیگر بار با هزار رنگ تو بیرنگ بیرنگ شوم.. پاییز غمزده ی من..
آه .. گلوي بيچاره ي من ، براي كه بغض كرده اي؟ آخر، آسمان ِ رنگين كماني اش ؛ باران چه ميفهمد...
دم ِ پيش از گريه را، روزگاري است نفس ميكشم آمدي و گريه ي بي نفسي شدي كه روزگاري باقي نگذاشت حالا بمان كه هنوز گريه هايم بهانه ي آغوشت را از دست نداده اند...
قلمم خشكيده ؛ اما امشب آنرا با نمناكي ِ چشمهايم تر خواهم كرد و مينويسم: دلتنگ شده ام براي پاكي ِ كودكانه ي خاطره اي دور اينبار تو بگو: فردا كه اشكهايم بخشكند چه؟ آنروز تنها ، مرگ ِ معصومانه اي را بغض خواهم كرد..
ميداني؟ انگار هيچگاه همبغض من نميشوي.. حالا تنها ، ستاره ي بي فروغ من شده اي ستاره ي بي فروغي كه سياهي شب را نمي درد نكند شامگاه بي سحري را به انتظار نشسته ايم؟
براي آفتاب سوزانت
سايه اي بلند باش به رغم تمام سياهي ها..
دستهایت را رها کن
بگذار بی قید به هر سو جاری شوند که هیچگاه اسارتشان را نخواسته ام حتی آنگاه که برای نوازشی آرام سخت دلتنگ میشوم..
امسال و هر سال جاي انگشتانم
بر دستان بيمناک هميشه ات خاليست..
بايد كنار قلب آرامي بنشينم و به ناهمگوني تپش هاي پنهاني اش گوش دهم.. آنگاه خوب ميدانم كه حقيقتي شيرين را گم كرده ام ..
آن دم که غم به سراغت آمد نشاني مرا بر توشه اش بگذار و آن خاطره هاي سرد را در خود بميران اكنون من به انجماد آن خاطره ها محتاج ترم.. ميخواهم نوري اگر باشد، از قعر سیاهی و درد بيايد..
بي سبب آشيانه مي سازم ؛ بي عبور ، گذرگاه ِ آمدني را نظاره مي كنم.. تنهايي و باز غربت و غم.... رفتن ها ، نيامدن ها ،سكوت و ناگفته ها... كاش اينك بداني كه به اندازه ي تمام ِ بودن ِ تو ،در لحظه هايم سخت جاري اند... ديگر بار؛ تب آلوده و سرد ؛ باز ميخوانمشان....
امروز ؛ آسمانمان چه زيبا مي نوازد ترنم باران را... و او تو را به سوي سبزْ نگاهي ميخواند كه تا ديرباز غريب مي پنداشتيَش.. باران ِ خوبي ها ببار و تمام ناپاكي ها را از زمين بردار.. بگذار در آزادي ِ پس از معجزه ات ، سير نفس بكشيم... ببار اي ترنم آزادي... بي امان بر ما ببار ...
سال های خاطره ؛ دیروز رهایم کردند و امروز ؛ بالای نگاره ام تاریخ می زنم : صبح اول / سلام اول / سرود اول تا سرآغاز ِ زیستن ِ دیگرگونه ام ، همان صبح صادقی باشد که با سلام تو طلوع و با سرود تو غروب خواهد کرد..
کلام ِآخر را تو گفتی آن دم ،جسارت زبانی را ستودم که روزگارِ سخت بر من رفته را ، برای همیشه مسکوت کرد بغض ِ همیشه را نیز ، با اختیار فرو دادم دیگر نفس هایمان آرام بود و پیوسته اما همانگاه گوشه قلبم که نه؛ تمام قلبم، فریاد میزد و تو نمیدانستی: عشق زبان جسور نمیخواهد عشق قلب جسور میخواهد عشق سکوت میخواهد و بغض و نفس به شماره افتاده عشق آسمان میخواهد ودریا.. تو نمیدانستی و چه افسوس که عشق را تنها عشق سیراب میکند و بس...
دلتنگی برای باغچه معنا ندارد؛ وقتی دیگر بهار به آن قدم نمیگذارد.. دل را به گرمای تابستان خوش نکن دیار بی بهار به سان بهار بی دیار است غریب و وهم آلود ..
صبحگاهی ، تمام اندیشه ی آفتاب گستره ی تابشش بر آدمیان بود اما آفتاب ِ امروز ،تنها بلندی روز را یدک میکشد شاید کمتر کسی به احترام نام بلندش بر او سخت گیرد اما بی شک عاشقان طلوعش خواهند پرسید: کجایی ای آفتاب ِبی نشان ِ رهایی.. صبحدمان امروز به تاریکی ِهزار شب میماند..
راستی میدانی، تمام یادگاری هایت را دور انداخته ام.. ترانه ی عشق را با دیگری سروده ام؟ نشانه ی مهرت را فراموش کرده ام؟ لابد متهمم میکنی هان؟ امان نمیخواهم .. آن حکم لعنتی ات را همانطور که میخواهی به دفترچه ی تقدیرمان بچسبان.. اما حرف آخرم را هم بشنو : تو را بیش از این به یاد دارم که یادگاری ای بخواهد تلنگر ِ ثانیه های روزگارش شود ... در اندیشه ی من ،یادگاری ، تنها برای نیستی زاده خواهد شد باور کنم که نمیدانستی که تمام هستی ِمن بودی؟
تلاش برای برکـَـندن سوت و کوری ِاین خانه را، از دست داده ام انگار شاید دیگر بوی تو نمیدهند خاطره هایم ؛ دیگر صدای تو نیست نجوای تنهایی هایم ؛ و دستان تو نیست مرهم زخمهایم... به دل نگیر سردی نگاهم را من پیشترها به سقوط ِ دل اندیشیده ام..
تنهاترین هم که شوم باز تو در انتهای جاده ی بی حوصله گی هایم به امیدی هنوز جوان ،دست تکان میدهی.. به باد نمیگویم سلامم را به تو برساند قاصدک را نیز اسیر خودخواهی ام نخواهم کرد اگر تو انتهای آن جاده باشی تمام راه را آرام میایم و سر به زیر دستانت را میگیرم حتما ان روز هم به برامدگی رگ دستت میخندم ،با بغض ِ هزار ساله ام..
نگاه که میکنی ؛ چشمانم را ،به عادت ِهمیشه از تو پس میگیرم.. بگذار نگاههایمان بی هدف باشند ، بی سو و بی سایه آغازی نبوده که من پایانش را بخواهم، فقط تو گهگاه مرا میفریبی...
اوج بگیر ودستهای مرا هم به آسمان پیوند بزن..
به من فرصتی ده نفسی را که در سینه حبس کرده ام در عرش تو باز پس دهم.. اما تنها مرا به تماشای ستارگان ببر.. میدانم که بسیارند.. اما ببخش مرا که ستارگان ات را بیش از ماه و خورشیدت دوست دارم اینروزها.. حالا دستم را رها کن .. من قصه ی این آسمان آبی را برای زمینیان خواهم خواند.. درست آنگونه که یادم دادی.. خاطرت جمع باشد..
من خواب دیده ام
روزگارانی را که.. رودش، به هوای وصال دریا تن زلال را به روی سخت ترین ِصخره ها میکشاند.. خورشیدش ،آهسته می تابد مبادا شبنمی را بمیراند.. بارانش ،قنات خشکیده ای را میجوشاند مباد اشک امیدی را بخشکاند مهتابی ِ شب هایش ، راهگشای شبانی میشود که رمه اش را گم کرده است غروبش ،هر روز ساکنان ساحل را به تماشای زیباترین تقاطع آسمان و دریا میکشاند. درختش ،لانه ی بی منت ِکبوتران ِ معصومی میشود که پیوسته ،نام ِآزادی را در کشاکش آسمان نقش میزنند.. بهارش سبز،تابستانش سبز ،پاییزش سبز و زمستانش سبز است.. کسی آهسته با من نجوا میکند: آیا همه ی آن روزگاران را در خواب دیده ای؟
سکوت
یاری گر آن راوی غمگینی نیست که به رغم ازبرخوانی ِ ترانه های ِ کودکی اش خاموشی را برمیگزیند... اما من که میدانم قصه ات هنوز تمام نشده بود .. یعنی دیگر هیچ نمیگویی؟
آنجا که به مرگ ِعشق روی میاوری ؛ کودکی را به تماشای بادبادکی بنشان حظ کودکانه اش را با تمنای دلت عجین کن زاد روز تولد دوباره ات ، مبارک...
چطور، این همه ثانیه می آید ، میگذرد، میمیرد اما.. اما چشمان ِتو .. دوباره عقل ،نهیب میزندت: دیگر در پس این ثانیه های مرده ،به دنبال وضوح ِ چشمانش مباش.. عاشق ، شبنمی است که شفاف و جوان میمیرد...
|
About
اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 Links
احسان پیر برناش |